آنقدر در خودم غرق شده بودم که دیگر صدایش نمیکردم،با او حرف نمیزدم،حتی دیگر از او چیزی نمیخواستم...
من او را در گوشه قلبم گذاشته بودم و دیگر سراغش نمیرفتم،نمیدانم شایدم فراموشش کرده بودم...
هر چه که بود فقط میدانم که دیگر عطر بودنش را حس نمیکردم،نه نه تمام فضا پر بود از عطرش ،وجودش،حضورش،من همانند کودکی سرکش نفس نمیکشیدم تا به مشامم نرسد این عطر حضور.....
اما نمیدانم چرا من هر چه میخواستم نادیده بگیرم وجودش را او بیشتر نشان میداد خودش را به من هر لحظه حضور داشت انگار رهایم نمیکرد فقط منتظر بود،منتظر من ،منتطر برگشتن من، دستم را محکم گرفته بود مرا به حاله خودم ول نمیکرد...‌
تا این که لغزییدم ،اشتباه کردم ،بیراهه رفتم ،کم مانده بود بیفتم ناگهان باز دستی مانع شد مرا بالا کشید با چشمانی اشکی به او نگاه کردم.داد زدم فریاد کشیدم ،چرا ،چرا باز دستم را گرفتی ،هر چقدر تو را نادیده گرفتم فراموش کردم صدا نکردم باز هم تنهاییم نگذاشتی ،نگاهم کرد مثل همیشه گرم و مهربان و گفت: هیچ گاه تنهایت نمیگذارم تو فقط بیا تو فقط مرا بخوان من همیشه هستم همیشه دست یاریم را به طرفت دراز میکنم
دیگر داد نزدم دیگر صدایم را بالا نبردم تنها و تنها اشک ریختم خدای من زیبای من معبود من،هیج گاه مرا به حال خودم نگذار 
من در همه حال تنها به تو محتاجم ،رهایم نکن.....

✍رویا مرادی

برچسب ها: خدا، آرامش، معبود، قلب آرا، ghalbara، رویا مرادی،  

تاریخ : شنبه 18 آذر 1396 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : roya moradi | نظرات


  • paper | بک لینک رپورتاژ | فروش بک لینک دائمی
  • وب هک و امنیت | خرید رپورتاژ بک لینک